کار جنون ما به تماشا کشیده است
گفتم تو هم بیا که تماشای ما کنی
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 22:48 توسط فایزه
|
یک نفر اینجا بزرگ شده
که دیگر صدایش در نمی آید...
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 18:38 توسط فایزه
|
1. به خودم آمدم دیدم حوله به تن نشسته ام لبه ی تخت و غرق در یک خیال علمی تخیلی محض بی ربط که اصلا نمی دانم یهو از کجا پیدایش شده بود توی ذهنم و انصافا که بار طنز نهفته ای هم داشت ، شیطنت های کودک درون تا ناخودآگاه آدمی هم پیش می رود آیا ؟
2. اینکه احساس درونی یک نفر را که اتفاقا پنهانش هم می کند از روی رفتارش و لحنش و نگاهش به راحتی بفهمی و حس کنی یعنی یا تو داری شبیهش می شوی یا شبیه تو می شود ...
3.ملزم می کنم خودم را و شاید چهره ی تکلیفی ِحقی است برگردنم که تا امروز شانه از زیرش خالی می کرده ام
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 0:32 توسط فایزه
|